با دلم ... - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:19
ناله از درد مکن که همین درد خوشایند تو را می کشاند به سحرگاه وصال می رساند به پرستیدن درد از تو میخواهم باورش را بپذیری و بسپاری به خدا به امانتداری باد که رساند به بهاری ابدی و اندر این شوق به غایت، سالها در رگ و جان تو جاری گردد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:19 توسط AM |
سروده ی دی ... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 9:26
چرا نشستم؟ آن زمان که خورشید سایه ی ما را بدان دیوار سیمانی پشت سرمان می سایید، و در آن ثانیه ی سرنگونی روز که از ناودان سربی رنگ گوشه آن دیوار قطره های خون چکه می کرد، چرا من نشستم؟ چرا چشمانم آن روز یکایک به پرواز سرآسیمه کلاغان از بام احساس تو
بی مخاطب - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 9:26
به من فرصتی بده که از لابه لای اجساد پوسیده کلمات اسم تو را از گورستان ذهنم بیرون بکشم به من فرصتی بده که در یک غروب نارس پاییزی از لابه لای آخرین بارقه های خورشید برای تن ناتوانت ذره ای روشنایی بچینم به این امید که دگربار در من زنده شوی و این بار پیش از مرگ هر کداممان یادبودی برای دو مزار، کنار هم ...