خرید بک لینک
Please enable cookies. Sorry, you have been blocked You are unable to access Why have I been blocked? This website is using a security service to protect itself from online attacks. The action you just performed triggered the security solution. There are several actions that could trigger this block including submitting a certain word or phrase, a SQL command or malformed data. What can I do to resolve this? You can email the site owner to let themادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 12:25

Please enable cookies. Sorry, you have been blocked You are unable to access Why have I been blocked? This website is using a security service to protect itself from online attacks. The action you just performed triggered the security solution. There are several actions that could trigger this block including submitting a certain word or phrase, a SQL command or malformed data. What can I do to resolve this? You can email the site owner to let themادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 12:25

آزادی هزار چشم بیناتر از خورشید داشت
وقتی که تمام آن اشعه های اندوهگین تر از داغ فرزند را
از لابه لای هزاران سرنوشت سوخته
بر افق پیش روی این مردم شکست خورده می پاشید
من میدیدم و من هم بی امید می سوختم
مگر از شرم بودنم این ققنوس خفته بال پرواز گیرد...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 23:16

و ضمیر مرگ آگاه باغچهکه چه ساده پاییز را می فهمیدو ساقه های جوان آن اقاقی عریانکه چه آرام جمود حضور نسیم را به آغوش می کشید.آنجا و در میان غرابت هزاران لحظه بلاتکلیفو در هجوم تمام آن ایماهای نامفهومانگار این فقط منم که با دستهای خودملطافت درک پیوند خوردنم را از پیشگاه قلبم پس میزدم.ای صمیمی ترین یار و ای آشناترین سیماکاش فقط ثانیه ای برگردیو فقظ گوشه ای از آن خاطرات گمشده مان را یادم بیاوری... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 19:29

منتظرت ماندم اما جاده تمامی نداشت منتظرت ماندم اما... این بی مهابای زندگی از حال دلم چه می فهمید...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 19:29

...  به هر بهار ناخواستهای که می رسید
 زیر لب می گفت
مرگم را نگه دار
 تا با تو به ساعت موعودش برسم

به امید وصال آن میعادگاهی که فقط تو می داني و من

و تمام آن آرامش عجیبي که بارها به خوابمان آمده است

 وقتی که ثانيه اي چشمهايت را مي بندي

تا در همان ساعت موعود

خالي آن دستهای کوچک تنهایی را

درک حسي از جنس آزادگي لبريز کند...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 19:29

بی واهمه ایستادم

در ساعت صفر

در لحظه ای که متعلق به هیچ روزی نبود

درست شبیه زندگی خودم

که به هیچ جایی متصل نشد

انگار فقط این زندگی بود

که در تصادفی معنادار

به جای دفتر انشای دیروز

کتاب «فرآیند تصادفی» امروز را

به دستم می داد.

و این من بودم که چون کودکی خام

به پای قربانی شدن تمام جوانیم

لغت به لغت دفتر تقدیرم را

به محض نوشتن او

از بر می کردم ...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:03

رو به خودم و در پیشگاه عشق

چه بگویم

وقتی که

بارانی که دیگه نمی بارید

زمینی که عطش روییدن نداشت

و خاطرات هزاران بهاران شکوفه باران جوانی

که دیگر نبود...

به خرمن سپیدی موهای من خیره مانده و اشک میریخت...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:03

به وسعت احساسیِ این واژه ها خو گرفته ام

به توالی موزون آوای های غریبی

که آنگاه که با احساس تو آغشته شوند

به جانِ بی جان قلب من

امیدی یه زنده ماندن می بخشند

من از غرابت تمامی این گذرگاههای ناشناخته

و از عمق تاریکی این انزوای خودخواسته

تنها و تنها این دستهای بی جان را

به امید تکیه گاه شانه های تو

به سوی ادامه زندگی دراز میکنم.

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 20:42

برای نسلی که لال بودیم

برای مایی که فقط با قلبمان می فهمیدیم

و با چشمانمان حرف می زدیم

زمانه حرفی برای گفتن نداشت

به تنهایی پناه بیاور رفیق

به نقش های اصیلی که تنها بازماندگان دنیای قدیمی قلبت بودند

به تنها روزنه ای که در منتهای این برزخ خاکستری

از بار بیهودگی این مسیر تباه می کاهد

تقدیم به «طوفانی»

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 20:42

این قافیه ها را سالهاست که باخته ام

چرا که بیشتر از هر زمانی

نظام ناموزون ضربان قلبم را

به نامفهومی این آواهای ساختگی سپردم

تمامی آن ایماها و لبخندهای تو را

در هجوم بی محابای روزمرگی ام گم کردم

و آن گاه روزی که می باید، آمد

و من با زجری بزرگتر از زمان

نبودنت را با عمق جانم درد کشیدم

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 20:42

در آن آخرین نگاه

فقط می خواست که بپرسد

به زندانبان من بگو

از جان بی جانش چه میخواستی؟

وقتی که تنها

نشسته بودی تا او بمیرد

نمیدانی این واقعیت اندوهبار را

همانی که هر لحظه روح مرا ویرانگرانه نابود می کند

که چون می فهمیدم میخواستم فریاد بزنم

اینجا و در پی مرگم

تنها حضور صدایی را آرزو می کردم

که در ته حنجره خشکیده ام مرده بود

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 20:42

شکوفه های پاییزی بی امید بهار روئیده بودند

اندوه واره هایی که

در گذرگاه مسدود تاریخ

هر روز به اشتیاق آرامش هوسناک مرگ لبخند می زدند

و من آنجا

پشت آن پنجره فارغ از فهم

به دیدار هر روزه شعمدانی های بی تفاوتی ام دل سپرده بودم

و تمام این ویرانه هایی که

چون سرفه های خشک و خونین دیوانه ای مسلول

از جان من کَنده می شوند...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 20:42

با تو دلخوشم ای پرنده بهاریبا تویی که راه آسمان دلم را بهتر از هر طلوعی می شناسیبا تویی که بر فراز آسمان قلبمبر تمامی سیاهی شبهای من می تابیبا نقش پرواز تو در آسمان قلبمخزان زندگی ام دلگرم بهار آینده شدبهاری که انگار همتراز بالهای تو می آیدو تا ابد با پرواز تو می ماند+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 22:54  توسط AM  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 16:09

روز شمار جدایی از تو وقتی که هنوز نهالک نو رسته عشقمان بهاری به خود ندیده است انگار روزی بود که بی طلوع خورشیدش مرا هزاران بار به دردمندی غروب پاییزی تسلیم می کند بعد از تو تمام نقاشیهای قایق و درخت خورشید رنگ سیاه و سفید تقدیر مرا خواهند گرفت و دیگر هیچ صدای آسمانی نیست که بگوید: " اینقدر خسته شده دل که فقط می بارد ..." بعد از تو دیگر ماوایی نیست که شانه های شکسته مرا به آبی آسمانی بعد از نم نم باران چشمانم دعوت کند تو میروی و تنها کوله بار خاطرانگیز خاطراتت ره توشه عمری خاطره بازی من می شود. تو میروی و ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶ساعت 0:1 توسط AM | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 10:16

صفحه بندی