آزادی هزار چشم بیناتر از خورشید داشت
وقتی که تمام آن اشعه های اندوهگین تر از داغ فرزند را
از لابه لای هزاران سرنوشت سوخته
بر افق پیش روی این مردم شکست خورده می پاشید
من میدیدم و من هم بی امید می سوختم
مگر از شرم بودنم این ققنوس خفته بال پرواز گیرد...
ما را در سایت بی مخاطب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103
ما را در سایت بی مخاطب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102
... به هر بهار ناخواستهای که می رسید
زیر لب می گفت
مرگم را نگه دار
تا با تو به ساعت موعودش برسم
به امید وصال آن میعادگاهی که فقط تو می داني و من
و تمام آن آرامش عجیبي که بارها به خوابمان آمده است
وقتی که ثانيه اي چشمهايت را مي بندي
تا در همان ساعت موعود
خالي آن دستهای کوچک تنهایی را
درک حسي از جنس آزادگي لبريز کند...
بی مخاطب...ما را در سایت بی مخاطب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104
در ساعت صفر
در لحظه ای که متعلق به هیچ روزی نبود
درست شبیه زندگی خودم
که به هیچ جایی متصل نشد
انگار فقط این زندگی بود
که در تصادفی معنادار
به جای دفتر انشای دیروز
کتاب «فرآیند تصادفی» امروز را
به دستم می داد.
و این من بودم که چون کودکی خام
به پای قربانی شدن تمام جوانیم
لغت به لغت دفتر تقدیرم را
به محض نوشتن او
از بر می کردم ...
بی مخاطب...ما را در سایت بی مخاطب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90