و ضمیر مرگ آگاه باغچه
که چه ساده پاییز را می فهمید
و ساقه های جوان آن اقاقی عریان
که چه آرام جمود حضور نسیم را به آغوش می کشید.
آنجا و در میان غرابت هزاران لحظه بلاتکلیف
و در هجوم تمام آن ایماهای نامفهوم
انگار این فقط منم که با دستهای خودم
لطافت درک پیوند خوردنم را از پیشگاه قلبم پس میزدم.
ای صمیمی ترین یار و ای آشناترین سیما
کاش فقط ثانیه ای برگردی
و فقظ گوشه ای از آن خاطرات گمشده مان را یادم بیاوری...
بی مخاطب...ما را در سایت بی مخاطب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102